تبلیغات
▬•♠♣♥ رویاهای من ♥♣♠•▬ - مطالب ابر من
 
▬•♠♣♥ رویاهای من ♥♣♠•▬
این صفحه را باز نکنید!!! چیزی در ▬•♠♣♥ رویاهای من ♥♣♠•▬ من نیست
پنجشنبه 25 مهر 1392 :: سارا م
كودكی كه آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسید :



« می گویند كه شما مرا به زمین می فرستید ؛ اما من به این كوچكی و بدون هیچ كمكی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟!»

خداوند پاسخ داد :

« از میان تعداد بسیاری از فرشتگان ، من یكی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد كرد »

اما كودك هنوز مطمئن نبود كه می خواهد برود یا نه !!


« اما اینجا در بهشت ، من هیچ كاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من كافی هستند . »

خداوند لبخند زد :

« فرشته تو برایت آواز خواهد خواند ، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی كرد و شاد خواهی بود.»

كودك ادامه داد :

« من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم ؟»

خداوند او را نوازش كرد و گفت :

« فرشته تو ، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را كه ممكن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد كه چگونه صحبت كنی »

كودك با ناراحتی گفت :

« وقتی می خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم ؟»


اما خدا برای این سوال او هم پاسخ داشت :

« فرشته ات دستهایت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد كه چگونه دعا كنی »

كودك سرش را برگرداند و پرسید :

« شنیده ام كه در زمین انسانهای بدی هم زندگی می كنند . چه كسی از من محافظت خواهد كرد ؟»



فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد ، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود



كودك با نگرانی ادامه داد :

« اما من همیشه به این دلیل كه دیگر نمی توانم شما را ببینم ، ناراحت خواهم بود»

خداوند لبخند زد و گفت :

« فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد كن را خواهد آموخت ؛ گرچه من همیشه در كنار تو خواهم بود »

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده می شد . كودك می دانست كه باید به زودی سفرش را آغاز كند .



او به آرامی یك سوال دیگر از خداوند پرسید :

‌« خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم ، لطفا نام فرشته ام را به من بگویید »


خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد :

‌« نام فرشته ات اهمیتی ندارد . به راحتی می توانی او را مادر صدا كنی .»




نوع مطلب : سارا، 
برچسب ها : فرشته، من،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 31 شهریور 1390 :: داداش محسن
:)
می خوام برات نفس بکشم
نگا تو چشات کنم، تو هم منو نگا کنی
خودتو برام لوس کنی و دستات رو جمع کنی و با تمام وجودت به آغوش من بیای
من باشم و تو باشی و یه عالمه سکوت
توی آغوش من دراز بکشی و به خود من فکر کنی
هه، منم برا آروم کردنت سرمو می زارم روی سرت و به تنت گرما می دم
آروم آروم نوازشت می کنم
آخ که چقد تو مهربونی
چقد دوست داشتنی هستی
چقد تو رو داشتن به من آرامش می ده
نکنه اسیر دیو شب بشی
از خواب بیدار شم و رویام نباشی
نکنه تو رو از آغوش من بگیرن
دلم به بودنت خوشه
به بغضی که برات کردم خوشه
چشماتو وا کن عزیزم
وگرنه می پوسه دلم
می خوام چشاتو وا کنی بازم منو نگا کنی
می خوام تو چشمات برام جهنمی به پا کنی
من که هنوز از دلخوشیام چیزی نگفتم برای تو
چشمات رو وا کن تا برات از عقده هام چیزی بگم
می خوام برات از ابرای پاییزی بگم
واسه چی ساکتی؟
بغض کهنه رو وا کن
برام گریه کن
بزار نم نم اشکات رو ببینم
هی
:(
دلم گرفته
بد جور هم گرفته




نوع مطلب : محسن، 
برچسب ها : من، تو، سکوت، دلتنگی، محسن،
لینک های مرتبط : تعطیلات آخر هفته، عشق یعنی...،




رویاهای من جای دوری نیست
همین نزدیکی هاست
پشت تپه هایی از خاطره ها
آنجا که خورشیدش رنگ غروب دارد و شعله هایش دم از طلوع می زند
رویاهای من نزدیک است
آنجا که پروانه پیوند عاشقی با شمع زده است
زنبور به عروسی گل رفته است
کبوتر با باز هم می تواند باشد
رویاهای من شهری ست پر از آدمهای رنگی
خانه ی دوست را می توان در کوچه هایش دید
و در هر خانه ای بوی نان برشته می آید
رویاهای من زیباست
همه جایش خوب و قشنگ
و پنجره ای که رو به سوی شقایق دارد
رویاهای من شهر عشاق است
با یک سبد گل لاله
و هزاران حرفهای دلپسند
به رویاهای من خوش آمدی

مدیر وبلاگ : داداش محسن
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :