تبلیغات
▬•♠♣♥ رویاهای من ♥♣♠•▬ - مطالب ابر خاطرات
 
▬•♠♣♥ رویاهای من ♥♣♠•▬
این صفحه را باز نکنید!!! چیزی در ▬•♠♣♥ رویاهای من ♥♣♠•▬ من نیست
دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 :: داداش محسن
خاطرات كودكی زیباترند
یادگاران كهن مانا ترند
درس‌های سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه وکلاغ
روبه مكارو دزد دشت وباغ
 
روز مهمانی كوكب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
 
كاكلی گنجشككی با هوش بود
فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز وسرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن میدرید
 
تا درون نیمكت جا میشدیم
ما پرازتصمیم كبری میشدیم

پاك كن هایی زپاكی داشتیم
یك تراش سرخ لاكی داشتیم
 
كیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستان ما از آه بود
برگ دفترها به رنگ كاه بود

 مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی   با پا روی برگ
همكلاسی‌های من یادم كنید
بازهم در كوچه فریادم كنید
 
همكلاسی‌های درد و رنج و كار
بچه‌های جامه‌های وصله‌دار
بچه‌های دكه خوراك سرد
كودكان كوچه اما مرد مرد
كاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
كاش می‌شد باز كوچك می‌شدیم
لا اقل یك روز كودك می‌شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچ‌ها كه بودش روی دوش
ای معلم یاد و هم نامت بخیر
یاد درس آب و بابایت بخیر

ای دبستانی‌ترین احساس من
بازگرد این مشق‌ها را خط بزن




نوع مطلب : دفتر شعر (متفرقه)، 
برچسب ها : دفتر، شعر، متفرقه، کودکی، دبستان، کلاس ابتدایی، خاطره، خاطرات،
لینک های مرتبط : تعطیلات آخر هفته، عشق یعنی...،
سه شنبه 14 تیر 1390 :: بانو شهرزاد

از آب زدیم بیرون

تا خود خاکریز را دویدیم

سرما تا مغز استخوان هامان نفوذ میکرد

برگشت گفت: کاش یه پتویی چیزی داشتیم

گفتم: برو بابا دلت خوشه

یک گلوله کاتیوشا خورد به خاکریز

هرچی خاک بود بلند کرد ریخت رویمان

سر من بیرون ماند و دستهای او

خاکها را زد کنار بلند خندید

گفت:بیا اینم پتو...





نوع مطلب : دفتر خاطرات، 
برچسب ها : دفتر، خاطرات، جبهه،
لینک های مرتبط : عشق یعنی...، تعطیلات آخر هفته،
سه شنبه 17 خرداد 1390 :: بانو شهرزاد

سرگرم کار خودش بود
که دید حاج احمد دارد می آید طرفش
_برادر
شما بیا توضیح بده ببینم تا حالا چی آموزش دیده ای؟
دست و پایش را گم کرده بود
اشتباه جواب میداد
انگار یادش رفته بود
حاجی عصبانی گفت:"سینه خیز"
وقتی بلند شد
حاجی رفت جلو بغلش کردو بوسیدش.

وقت نماز که شد
حاجی سجاده اش را انداخت پشت او





نوع مطلب : دفتر خاطرات، 
برچسب ها : خاطرات، جبهه، شهدا،
لینک های مرتبط : عشق یعنی...، تعطیلات آخرهفته،




رویاهای من جای دوری نیست
همین نزدیکی هاست
پشت تپه هایی از خاطره ها
آنجا که خورشیدش رنگ غروب دارد و شعله هایش دم از طلوع می زند
رویاهای من نزدیک است
آنجا که پروانه پیوند عاشقی با شمع زده است
زنبور به عروسی گل رفته است
کبوتر با باز هم می تواند باشد
رویاهای من شهری ست پر از آدمهای رنگی
خانه ی دوست را می توان در کوچه هایش دید
و در هر خانه ای بوی نان برشته می آید
رویاهای من زیباست
همه جایش خوب و قشنگ
و پنجره ای که رو به سوی شقایق دارد
رویاهای من شهر عشاق است
با یک سبد گل لاله
و هزاران حرفهای دلپسند
به رویاهای من خوش آمدی

مدیر وبلاگ : داداش محسن
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :