تبلیغات
▬•♠♣♥ رویاهای من ♥♣♠•▬ - مطالب دفتر خاطرات
 
▬•♠♣♥ رویاهای من ♥♣♠•▬
این صفحه را باز نکنید!!! چیزی در ▬•♠♣♥ رویاهای من ♥♣♠•▬ من نیست
چهارشنبه 11 آبان 1390 :: داداش محسن

         گفتیم چه شد یاد شهیدان!؟ گفتند...

               یک کوچه به نامشان نکردیم مگر!؟

 

 

منبع : وبلاگ انفجار

جملات زیبا گیله مرد





نوع مطلب : دفتر خاطرات، 
برچسب ها : یاد، شهیدان، دفتر، شعر،
لینک های مرتبط : تعطیلات آخر هفته، عشق یعنی...،
یکشنبه 9 مرداد 1390 :: بانو شهرزاد
مرد داشت با همرزمانش صحبت میکرد
آرام و با صلابت
مثل همیشه بویی به مشامش رسید
بی مقدمه رو به دوستانش کردو گفت:
"بوی بهشت می آید"
یکی تعجب کرد
دیگری خندید و گفت:
نه حاج آقا بوی عطر است
و دیگری گفت:
من که هیچ بویی حس نمیکنم
چند دقیقه بعد
مرد بهمراه 72 تن از یارانش رفته بودند به آسمان
با انفجار یک بمب
وحالا
تنها آن مانده بود که هیچ بویی حس نکرده بود...





نوع مطلب : دفتر خاطرات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : عشق یعنی...، تعطیلات آخر هفته،
سه شنبه 14 تیر 1390 :: بانو شهرزاد

از آب زدیم بیرون

تا خود خاکریز را دویدیم

سرما تا مغز استخوان هامان نفوذ میکرد

برگشت گفت: کاش یه پتویی چیزی داشتیم

گفتم: برو بابا دلت خوشه

یک گلوله کاتیوشا خورد به خاکریز

هرچی خاک بود بلند کرد ریخت رویمان

سر من بیرون ماند و دستهای او

خاکها را زد کنار بلند خندید

گفت:بیا اینم پتو...





نوع مطلب : دفتر خاطرات، 
برچسب ها : دفتر، خاطرات، جبهه،
لینک های مرتبط : عشق یعنی...، تعطیلات آخر هفته،
شنبه 21 خرداد 1390 :: بانو شهرزاد
مادرم دفترچه خدمات درمانی ندارد
وهمیشه ابالفضل به دادش میرسد
او برای شهیدان اشک میریزد
حلوا می پزد
و به ما یاد میدهد که چگونه شبهای جمعه
باچار قاشق حلوای نذری سیر شویم
او قبر شهیدان را با دست میشوید
وقتی باد چادر وصله دارش را تکان میدهد
بوی فقر و غربت
تمام پرچهمای سبز و سرخ را به بوسه میگیرد
                                                                      " علیرضا قزوه"





نوع مطلب : دفتر خاطرات، 
برچسب ها : دفتر خاطرات، علیرضا قزوه،
لینک های مرتبط : عشق یعنی، تعطیلات آخر هفته،
سه شنبه 17 خرداد 1390 :: بانو شهرزاد

سرگرم کار خودش بود
که دید حاج احمد دارد می آید طرفش
_برادر
شما بیا توضیح بده ببینم تا حالا چی آموزش دیده ای؟
دست و پایش را گم کرده بود
اشتباه جواب میداد
انگار یادش رفته بود
حاجی عصبانی گفت:"سینه خیز"
وقتی بلند شد
حاجی رفت جلو بغلش کردو بوسیدش.

وقت نماز که شد
حاجی سجاده اش را انداخت پشت او





نوع مطلب : دفتر خاطرات، 
برچسب ها : خاطرات، جبهه، شهدا،
لینک های مرتبط : عشق یعنی...، تعطیلات آخرهفته،




رویاهای من جای دوری نیست
همین نزدیکی هاست
پشت تپه هایی از خاطره ها
آنجا که خورشیدش رنگ غروب دارد و شعله هایش دم از طلوع می زند
رویاهای من نزدیک است
آنجا که پروانه پیوند عاشقی با شمع زده است
زنبور به عروسی گل رفته است
کبوتر با باز هم می تواند باشد
رویاهای من شهری ست پر از آدمهای رنگی
خانه ی دوست را می توان در کوچه هایش دید
و در هر خانه ای بوی نان برشته می آید
رویاهای من زیباست
همه جایش خوب و قشنگ
و پنجره ای که رو به سوی شقایق دارد
رویاهای من شهر عشاق است
با یک سبد گل لاله
و هزاران حرفهای دلپسند
به رویاهای من خوش آمدی

مدیر وبلاگ : داداش محسن
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :