تبلیغات
▬•♠♣♥ رویاهای من ♥♣♠•▬ - مطالب دفتر داستان
 
▬•♠♣♥ رویاهای من ♥♣♠•▬
این صفحه را باز نکنید!!! چیزی در ▬•♠♣♥ رویاهای من ♥♣♠•▬ من نیست
شنبه 23 اردیبهشت 1391 :: سارا م
روز _ داخلی _ خانه ی خودم

مادر خدا بیامرزم از مشهد آمده بود و داشت سوغاتی هایی را که برای ما آورده بود، می داد. طبق معمول زعفران و زرشک و آلوبخارا....

اما این دفعه یک تی شرت هم برایم آورده بود.گفت: وقتی با خواهرم مرضیه رفته بودیم برای بچه ها لباس بخریم، این تی شرت را دیده بودندو خواهرم گفته بود که برای رضا بخریم. بعد هم با فروشنده چانه زنی کرده بودند. فروشنده کوتاه نیامده بود. بالاخره مادرم گفته بود می دانی این لباس برای چه کسی می خواهم بخرم؟ برای رضا کیانیان! فروشنده هم تخفیف داده بود و سلام هم رسانده بود. مادرم گفت: از این به بعد باید با تو خرید بروم. و هیچ وقت نرفت.

آن دنیا هم دیگر کسی را که به خاطر موقعیت اجتماعی اش تحویل نمی گیرند.

آن دنیا باید مادرم پارتی من بشود.



روز _ خارجی _ مشهد

برای فیلم روبان قرمز، مهرداد میر کیانی موهای سرم را از ته زده بود و ریش ام را خالی و کم پشت کرده بود. شبیه افغانی ها شده بودم. باید نقش جمعه را بازی می کردم. برای مراسم چهلم پدر خدا بیامرزم به مشهد رفته بودم. سر قبر پدرم ، کنار مادر خدا بیامرزم خیلی نزدیک و تقریبا به او چسبیده ایستاده بودم. مادرم سقلمه ای به من زد و آهسته گفت : برو اون ورتر، مردم فکر می کنن این کیه چسبیده به این زنه..................













نوع مطلب : دفتر داستان، 
برچسب ها : دفتر، داستان، این مردم نازنین، قصه های رضا کیانیان با مردم،
لینک های مرتبط : تعطیلات آخر هفته، عشق یعنی،
دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 :: داداش محسن
مردی در كنار رودخانه‌ای ایستاده بود.
ناگهان صدای فریادی را ‌شنید و متوجه ‌شد كه كسی در حال غرق شدن است.
فوراً به آب ‌پرید و او را نجات ‌داد...
اما پیش از آن كه نفسی تازه كند فریادهای دیگری را شنید و باز به آب ‌پرید و دو نفر دیگر را نجات ‌داد!
اما پیش از این كه حالش جا بیاید صدای چهار نفر دیگر را كه كمك می‌خواستند ‌شنید ...!
او تمام روز را صرف نجات افرادی ‌كرد كه در چنگال امواج خروشان گرفتار شده بودند ، غافل از این كه چند قدمی بالاتر دیوانه‌ای مردم را یكی یكی به رودخانه می‌انداخت...!

ادامه مطلب


نوع مطلب : دفتر داستان، 
برچسب ها : دفتر، داستان، کوتاه،
لینک های مرتبط : تعطیلات آخر هفته، عشق یعنی...،
شنبه 16 اردیبهشت 1391 :: سارا م

 

خانه ام بی آتش، دست هایم بی حس و نگاهم نگران ... می توانی تو بیا، سر این قصه بگیر و بنویس این قلم، این کاغذ، این همه مورد خوب !!! راستش می دانی، طاقت کاغذ من طاق شده، پیکر نازک تنها قلمم، زیر آوار دروغ خرد شده !!! می توانی تو بیا، سر این قصه بگیر و بنویس ... می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس، طاقتش را داری که ببینی هر روز، زیر رگبار نگاهی هرزه صد شقایق زخمی و هزاران نیلوفر بی صدا می میرند؟!!! اگر این گونه ای آری بنویس، من دگر خسته شدم ... باز تا کی به دروغ بنویسم: \" آری می شود زیبا دید ! می شود آبی ماند!!!\" گل پرپر شده را زیبایی است؟! رنگ نیرنگ آبی است؟! می توانی تو بیا، این قلم این کاغذ ... بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !! قسمت می دهم اما به قلم، آنچه می بینی و دیدم بنویس از خدا، از قفس خالی عشق، از چراگاه هوس، از خیانت، از شرک، از شهامت بنویس !!! بنویس از کمر بید شکسته، آری از سکوت شب و یک پنجره ی ساکت و بسته، از من، « آن که این گونه به امید سبب ساز نشسته» از خود ... هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش: «صحه ی پیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ...» حمله ی خفاشان، مردن گنجشکان !!! جرأتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟ کاغذت می سوزد؟! طاقتش را داری که ببینی و نگویی از حق؟! گفتن واژه ی حق سنگین است من دگر خسته شدم می توانی تو بیا، این قلم این کاغذ این همه مورد خوب





نوع مطلب : دفتر داستان، 
برچسب ها : دفتر، داستان، بنویس،
لینک های مرتبط : تعطیلات آخر هفته، عشق یعنی...،
جمعه 15 اردیبهشت 1391 :: سارا م

 

 


 

بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی پشمی به تن داشت و چای می نوشید ؛

بی خیال .فنجان چای اما از خاطره پر بود و انگار حکایت می کرد از مزرعه چای و
دختر چایکار و...
حکایت می کرد از لبخندش ، که چه نمکین بود و چشم هایش که چه برقی می
زد و دستهایش که چه خسته بود و دامنش که چه قدر گل داشت . چای خوش
طعم بود .پس حتما آن دختر چایکار عاشق بوده و آن که عاشق است ، دلشوره
دارد و آن که دلشوره دارد دعا می کند و آنکه دعا می کند حتما خدایی دارد ...

پس دختر چایکار خدایی داشت ...

ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت و تا گوسفندان و آن
روستای دور و آن چوپان که هر گرگ و میش و هر خروس خوان راهی می شد .

و تنها بود و چشم می دوخت به دور دست ها و نی می زد و سوز دل داشت .

و آن که سوز دل دارد و نی می زند و چشم می دوزد و تنهاست ، حتما عاشق
است و آن که عاشق است ، دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد ...

پس چوپان خدایی داشت ...

دست بر دسته صندلی اش گذاشت . دست بر حافظه چوب و چوب ، نجار را به
یاد آورد و نجار ، درخت را و درخت دهقان را و دهقان همان بود که سالهای سال
نهال کوچک را آب داد و کود داد و هرس کرد و پیوند زد . و دل به هر جوانه بست و
دل به هر برگ کوچک .و آنکه می کارد و دل می بندد و پیوند می زند ، امیدوار
است و آن که امید دارد ، حتما عاشق است و آن که عاشق است ، دعا می
کند و آن که دعا می کند

حتما خدایی دارد ...

پس دهقان خدایی داشت ...

و او که برصندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی به تن داشت و چای می نوشید ،
با خود گفت : حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر خدایی دارند ، پس
برای من هم

خدایی است ...

و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و
فنجان چای هم به خدا راهی است...





نوع مطلب : دفتر داستان، 
برچسب ها : دفتر، داستان، خدایی داشت...،
لینک های مرتبط : تعطیلات آخر هفته، عشق یعنی...،
جمعه 25 فروردین 1391 :: داداش محسن

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند
هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت
اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت
گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند پیاده ‌روی درازی بود،تپه بلندی بود
آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود.
رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: روز به خیر
اینجا بهشت است
"
چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید."
-
اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد.
از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند.
راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد.
مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود
مسافر گفت: روز بخیر
مرد با سرش جواب داد
-
ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
-
بهشت
-
بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است
-
آنجا بهشت نیست، دوزخ است
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!"
-
كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند.
(پائولوکوئلیو(






نوع مطلب : دفتر داستان، 
برچسب ها : دفتر داستان، راه بهشت،
لینک های مرتبط : تعطیلات آخر هفته، عشق یعنی...،
یکشنبه 28 اسفند 1390 :: داداش محسن
بچه ها لال شوید ، بی ادب ها ساکت ، سخت آشفته و غمگین بودم به خود میگفتم بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند درس و مشق خود را باید امروز یکی را بزنم ، اخم کنم ، نخندم اصلا ، تا بترسند از من ، حسابی ببرند خط کش آوردم. در هوا چرخاندم ، چشم ها در پی چوب تنبیه هر طرف می غلطید" مشق ها را بگذارید جلو" زود معطل نکنید ، اولی کامل بود ، خوب دومی بد خط بود ، بر سرش داد زدم ، سومی می لرزید ، خوب گیر آوردم . صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود ، دفتر مشق حسن گم شده بود . این طرف و آن طرف نیمکتش را می گشت " تو کجایی بچه ؟بله اقا اینجا ، همچنان می لرزید . پاک تنبل شده ای بچه بد ، به خدا دفتر من گم شده آقا ، همه شاهد هستند ، ما نوشتیم آقا باز کن دستت را ، خط کشم بالا رفت ، خواستم بر کف دستش بزنم او تقلا میکرد. چوب پایین آمد ، ناله سختی کرد. چون نگاهش کردم گوشه ی صورت او قرمز بود . هق هقی کرد و سپس ساکت شد . همچنان میگرئید مثل شمعی آرام، ناگهان صمد در کنارم خم شد زیر یک میز کنار دیوار دفتری پیدا کرد گفت آقا اینهاش چون نگاهش کردم خوش خط و عالی بود غرق در شرم و خجالت گشتم جای آن چوب ستم بر دلم آتش زد سرخی گونه او به کبودی گردید صبح فردا دیدم که حسن با پدرش با یکی مرد دیگر سوی من آیند. خجل و شرم زده، دل نگران . منتظر ماندم من تا که حرفی بزنند، شکوه ای یا گله ای یا که دعوا شاید، سخت در اندیشه آنها بودم. پدرش بعد سلام گفت: این خنگ خدا وقتی از مدرسه برگشت بر زمین افتاده بچه سر به هوا یا که دعوا کرده قضیه ای ساخته است. زیر ابرو کنار چشمش متورم شده است. درد سختی دارد می برمش دکتر با اجازه آقا . چشمم افتاده به چشم کودک غرق اندوه و تاثر گشتم من ،شرمنده ، معلم بودم. لیک این کودک خرد و کوچک این چنین درس بزرگی می داد. بی کتاب و دفتر من چه کوچک بودم او چه اندازه بزرگ . به پدر نیز نگفت آنچه من از سر خشم بر سرش آوردم . عیب کار از خود من بود نمی دانستم . من از آن روز معلم شده ام . بعد از آن هم دگر در کلاس درسم نه کسی بد اخلاق نه یکی تنبل بود. همه ساکت بودند . تا حدود امکان درس هم میخواندند. او به من یاد آورد این کلام از مولا که به هنگام خشم نه بفکرم تصمیم نه به لب دستوری نه کنم تنبیهی یا چرا اصلا من ، عصبانی باشم.

ارسالی از سارا خانم




نوع مطلب : دفتر داستان، دوستان، 
برچسب ها : با خشونت هرگز، دفتر داستان، دوستان،
لینک های مرتبط : تعطیلات آخر هفته، عشق یعنی...،
شنبه 6 اسفند 1390 :: داداش محسن
کاسبی پسرش را فرستاد تا راز خوشبختی را از فرزانه ترین انسان جهان بیاموزد. پسرک چهل روز در بیابان راه رفت، تا سرانجام به قلعه ی زیبایی بر فراز کوهی رسید. مرد فرزانه ای که پسرک میجست، آن جا میزیست. اما قهرمان ما به جای ملاقات با مردی مقدس، وارد تالاری شد و جنب و جوش عظیمی را دید؛ تاجران می آمدند و میرفتند، مردم در گوشه کنار صحبت میکردند، گروه موسیقی کوچکی نغمه های شیرین مینواخت ، و میزی مملو از لذیذترین غذاهای بومی آن بخش از جهان، آن جا بود. مرد فرزانه با همه صحبت میکرد، و پسرک مجبور شد دو ساعت منتظر بماند تا مرد فرزانه به او توجه کند. مرد فرزانه با دقت به دلیل ملاقات پسرک گوش داد، اما به او گفت در آن لحظه فرصت ندارد تا راز خوشبختی را برایش توضیح دهد. به او پیشنهاد کرد نگاهی به گوشه کنار قصر بیندازد و دو ساعت بعد بازگردد. سپس یک قاشق چای خوری به پسرک داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت : " علاوه بر آن میخواهم از تو خواهشی بکنم. هم چنان که میگردی، این قاشق را هم در دست بگیر و نگذار روغن درون آن بریزد." پسرک شروع به بالا و پایین رفتن از پلکان های قصر کرد و در تمام آن مدت، چشمش را به آن قاشق دوخته بود. پس از دو ساعت به حضور مرد فرزانه بازگشت.
مرد فرزانه پرسید : فرش های ایرانی تالار غذا خوری ام را دیدی؟ باغی را دیدی که خلق کردنش برای استاد باغبان ده سال زمان برد؟ متوجه پوست نبشت های زیبای کتاب خانه ام شدی؟ پسرک، شرم زده اعتراف کرد هیچ ندیده است. تنها دغدغه ی او این بود که روغنی که مرد فرزانه به او سپرده بود، نریزد. مرد فرزانه گفت: " پس بگرد و با شگفتی های دنیا من آشنا شو. اگر خانه ی کسی را نبینی نمیتوانی به او اعتماد کنی." پسرک قوت قلب گرفت، قاشق را برداشت و بار دیگر به اکتشافات قصر پرداخت. این بار تمامی آثار روی دیوارها و آویخته به سقف را تماشا کرد. باغ ها را دید، و کوه های گردا گردش را، لطافت گل ها را، و نیز سلیقه ای را که در نهادن هر اثر هنری در جای خود به کار رفته بود. هنگامی که نزد مرد فرزانه بازگشت، هر آنچه را که دیده بود، باتمام جزییات تعریف کرد. مرد فرزانه پرسید :
" اما آن دو قطره روغن که به تو سپرده بودم کجایند؟ "
پسرک به قاشق داخل دستش نگریست و دریافت که روغن ریخته است. فرزانه ترین فرزانگان گفته اند :
 "پس این است یگانه پندی که میتوانم یه تو بدهم : راز خوشبختی این است که همه ی شگفتی های جهان را بنگری، و هرگز آن دو قطره روغن درون قاشق را از یاد نبری




نوع مطلب : دفتر داستان، 
برچسب ها : داستان، راز خوشبختی،
لینک های مرتبط : تعطیلات آخر هفته، عشق یعنی...،
شنبه 6 اسفند 1390 :: بانو شهرزاد

 

زن ثروتمندی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.

یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.

یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد

و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند

از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.

دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.

فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو

جلوى پارکینگ خانه داماد بودو روى شیشه‌اش نوشته بود:

«متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همین کار را با داماد دومش هم کرد

و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶

نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود:

«متشکرم! از طرف مادر زنت»

نوبت به داماد آخرى رسید

زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت

امّا داماد از جایش تکان نخورد

او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود

پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.

همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد

فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و ی کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد

سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود

“متشکرم از طرف پدر زنت”





نوع مطلب : دفتر داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : عشق یعنی...، تعطیلات آخر هفته،
پنجشنبه 27 بهمن 1390 :: داداش محسن
 این ماجرا در خط هوایی TAM اتفاق افتاد

یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلی اش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد

مهماندار از او پرسید “مشکل چیه خانوم؟”

زن سفید پوست گفت:
“نمی توانی ببینی؟به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاهپوست است
من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!”

مهماندار گفت: “خانوم لطفاً آروم باشید، متاسفانه تمامی صندلی ها پر هستند،  اما من دوباره چک می کنم ببینم صندلی خالی پیدا می شود یا نه”

مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: “خانوم، همانطور که گفتم تمامی صندلی ها در این قسمت اقتصادی پر هستند، من با کاپیتان هم صحبت کردم و او تایید کرد که تمامی صندلی ها در دسته اقتصادی پر هستند، ما تنها صندلی خالی در قسمت درجه یک داریم”

و قبل از اینکه زن سفید پوست چیزی بگویید مهماندار ادامه داد: “ببینید، خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی به مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد در صندلی قسمت درجه یک بنشیند، با اینحال، با توجه به شرایط، کاپیتان فکر می کند اینکه یک مسافر کنار یک مسافر افتضاح بنشیند ناخوشایند هست.”

و سپس مهماندار رو به مرد سیاهپوست کرد و گفت:

 “قربان این به ای معنی است که شما می توانید کیفتان را بردارید و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده ایم تشریف بیاورید…”

تمامی مسافران اطراف که این صحنه را دیدند شوکه شدند و در حالی که کف می زدند از جای خود قیام کردند.



نوع مطلب : دفتر داستان، 
برچسب ها : دفتر، داستان،
لینک های مرتبط : تعطیلات آخر هفته، عشق یعنی...،
پنجشنبه 27 بهمن 1390 :: داداش محسن
زندگی بدون مهندسین!
مهندسین الکترونیک
[تصویر:  01.jpg]

مهندسین مکانیک
[تصویر:  02.jpg]

مهندسین عمران
[تصویر:  03.jpg]

مهندسین ارتباطات
[تصویر:  04.jpg]

مهندسین کامپیوتر
[تصویر:  05.jpg]

مهندسین هوا فضا
[تصویر:  06.jpg]

مهندسین برق
[تصویر:  07.jpg]




نوع مطلب : دفتر داستان، 
برچسب ها : عکس، photo، picture، طنز، ماندگار،
لینک های مرتبط : تعطیلات آخر هفته، عشق یعنی...،


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   


رویاهای من جای دوری نیست
همین نزدیکی هاست
پشت تپه هایی از خاطره ها
آنجا که خورشیدش رنگ غروب دارد و شعله هایش دم از طلوع می زند
رویاهای من نزدیک است
آنجا که پروانه پیوند عاشقی با شمع زده است
زنبور به عروسی گل رفته است
کبوتر با باز هم می تواند باشد
رویاهای من شهری ست پر از آدمهای رنگی
خانه ی دوست را می توان در کوچه هایش دید
و در هر خانه ای بوی نان برشته می آید
رویاهای من زیباست
همه جایش خوب و قشنگ
و پنجره ای که رو به سوی شقایق دارد
رویاهای من شهر عشاق است
با یک سبد گل لاله
و هزاران حرفهای دلپسند
به رویاهای من خوش آمدی

مدیر وبلاگ : داداش محسن
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :