تبلیغات
▬•♠♣♥ رویاهای من ♥♣♠•▬ - مطالب اردیبهشت 1391
 
▬•♠♣♥ رویاهای من ♥♣♠•▬
این صفحه را باز نکنید!!! چیزی در ▬•♠♣♥ رویاهای من ♥♣♠•▬ من نیست
یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 :: سارا م

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه‌های جدایی
خداحافظ ای شعر شب‌های روشن
خداحافظ ای شعر شب‌های روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی‌مانی ای مانده بی من
تو را می‌سپارم به د‌ل‌های خسته
تو را می‌سپارم به مینای مهتاب
تو را می‌سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می‌سپارم به رویای فردا





نوع مطلب : سارا، 
برچسب ها : سلام ای غروب غریبانه دل، احسان خواجه امیری،
لینک های مرتبط : تعطیلات آخر هفته، عشق یعنی...،
یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 :: سارا م
 

نذار امشبم با یه بغض سر بشه

بزن زیر گریه چشات تر بشه

بذار چشمات و خیلی آروم رو هم

بزن زیر گریه سبک شی یکم

یه امشب غرور و بذارش کنار

اگه ابری هستی با لذت ببار

هنوزم اگه عاشقش هستی که

نریز غصه ها تو تو قلبت دیگه

غرورت نذار دیگه خستت کنه

اگه نیست باید دل شکستت کنه

نمی تونی پنهون کنی داغونی

نمی تونی یادش نباشی به این آسونی

هنوز عاشقی و دوسش داری تو

نشونش بده اشکای جاری تو

نمی تونی پنهون کنی داغونی

نمی تونی یادش نباشی به این آسونی

نذار امشبم با یه بغض سر بشه

بزن زیر گریه چشات تر بشه

بذار چشمات و خیلی آروم رو هم

بزن زیر گریه سبک شی یکم

یه امشب غرور و بذارش کنار

اگه ابری هستی با لذت ببار

هنوزم اگه عاشقش هستی که

نریز غصه ها تو تو قلبت دیگه

غرورت نذار دیگه خستت کنه

اگه نیست باید دل شکستت کنه

نمی تونی پنهون کنی داغونی

نمی تونی یادش نباشی به این آسونی

هنوز عاشقی و دوسش داری تو

نشونش بده اشکای جاری تو

نمی تونی پنهون کنی داغونی

نمی تونی یادش نباشی به این آسونی





نوع مطلب : سارا، 
برچسب ها : بزن زیر گریه، رضا شیری،
لینک های مرتبط : تعطیلات آخر هفته، عشق یعنی...،
یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 :: سارا م

 

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه
خودت می دونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه
کنارم هستی و بازم بهونه هامو میگیرم
میگم وای چقدر سرده میام دستاتو میگیرم
یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از این جا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم
فقط تو فکر این عشقم تو فکر بودن با هم
محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم
می دونم یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزاییکه حواسم نیست بگم خیلی دوستت دادم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود ازاری
کنارم هستی و انگار همین نزدیکیاس دریا
مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا
قشنگه رد پای عشق بیا بی چتر زیر برف
اگه حال منو داری می فهمی یعنی چی این حرف
میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوستت دارم
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خود ازاری





نوع مطلب : سارا، 
برچسب ها : همدم، معین،
لینک های مرتبط : تعطیلات آخر هفته، عشق یعنی...،
یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 :: سارا م

 

 

 

چشماتو وا کن ببین جون میگیرم با تو

که میکوبه قلب من انقد تند

که نمیدونم میتونم بمونم تاکی تودنیا تو

من با تو هستم دستاتو تو دستم

میگیرم میمونم رو عهدی که بستم

تو قلبم میمونی تو فقط میدونی

که باشه حرفایی قلبمو بلرزونی

همین لحظه که قلبم از عشق تو میلرزه

اون لحظه به یه دنیا می ارزه

بت وابستم میترسم از دستم آخربشی خسته

من با تو هستم دستاتو تو دستم

میگیرم میمونم رو عهدی که بستم

تو قلبم میمونی تو فقط میدونی

که باشه حرفایی قلبمو بلرزونی

نای موندن تو دنیایی بی تو رو ندارم

نمیشه پیش چشمات چشمامورو هم بزارم

تو باشی انگارمن دنیارو تو دستام دارم

من با تو هستم دستاتو تو دستم

میگیرم میمونم رو عهدی که بستم

تو قلبم میمونی تو فقط میدونی

که باشه حرفایی قلبمو بلرزونی





نوع مطلب : سارا، 
برچسب ها : با تو هستم، امیر یگانه،
لینک های مرتبط : تعطیلات آخر هفته، عشق یعنی...،
جمعه 29 اردیبهشت 1391 :: داداش محسن
من و تو می دانیم٬
کز پی هر تقدیر٬
حکمتی می آید...
من و فرسایش دل٬
تو و تصمیم و زمان٬
ما و تقدیر و مکان٬ چه شود آخر دل تنگی ها؟
خدا می داند...

ارسالی از: فایزه (ترنم)




نوع مطلب : دفتر شعر (متفرقه)، دوستان، 
برچسب ها : دفتر، شعر، متنفرقه، دوستان، من و تو،
لینک های مرتبط : تعطیلات آخر هفته، عشق یعنی...،
جمعه 29 اردیبهشت 1391 :: داداش محسن
((من رنج آن دلقک دوره گرد را٬
که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزداما٬
سکه ی صدقه ی رهگذرِ خودخواهی؛
آن را می خشکاند٬
احساس کرده ام..)) [چارلی چاپلین]

ارسالی از: فاطمه وفایزه(ترنم مهر)



نوع مطلب : دوستان، پیامک (بزرگان)، 
برچسب ها : دوستان، پیامک، بزرگان، اس ام اس، چارلی چاپلین، دلقک، رنج،
لینک های مرتبط : تعطیلات آخر هفته، عشق یعنی...،
سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 :: سارا م

از بوی گلاب بدم می آید ، همون آب معدنی کفایت می کند... ، نگید این رانی هلو دوست داشت ، سنگ قبرش رو با رانی بشوریمااا ، نوچ میشه ، من از مورچه ها دل خوشی ندارم !

آقایون فامیل ، به خاطر من سه متر ریش نزارید !
خانوم های فامیل ، خواهشا بالای سر قبرم جیغ و داد نکنید ، باور کنید من از همهمه و شلوغی بدم میومد ! مردم ، گناه که نکردم !

مراسم ختم من رو تو هیج مسجدی نگیرید ، راستی آخوند هم نیارید واسه فامیل ، دینی کلاس پنجم رو یادآوری کنه !!!



توی درایو E عکس دارم ، خوراک اعلامیه ، عکس پرسنلی نزاریداا ، اونا جلب ترهم نمی کنه !

بعد از مرگم هنوز میت رو زمین مونده هارد کامپیوترم رو بزارید تو ماکروفر ! یه کاری کنید درایو D بیشتر بترکه ! من اندک آبرویی داشتم در این خانواده !!!

یه وقت ساندیس ماندیس دست فامیل ندیداااا ... ساندیس خیلی بده !!!

روی خرما ها پودر نارگیل نریزید ، هم شکلش خز میشه ، هم بد مزه میشه ! همون گردو بزارید لاش خیلی حال میده ! ( پ ن : هنگام تزئین حلوا دست خود را با آب و صابون بشویید ! )

پنج شنبه ها سر خاکم نیاید چه کاریه ؟ ترافــــیک !

فیس بوکم رو بلاک نکنید ، گهگداری باهاش پست بدید بیاد بالا جیگر رفیقام کباب شه !

به اقوام بگویید از اون تکست های مرگ برام بگن : مثلا هنگام دیدن قبرم بگن : خونه ی نو مبارک !

شایعه کنید قبل مرگش بهش الهام شده بود میمره ! از اون دیالوگ هاست که مو به تن سیخ می کنه هااا !!

هنگام خاک کردنم یک بیل کوچک کنارم بگذارید ، شاید دلم برایتان تنگ شد !!
و در آخر :

بنویـسید بعد مرگـم روی سـنـگ ... با خطـوط نـرم و زیــبا و قشــنگ
او خفته است در این گور سرد ... مرگش را دیده بود در یک پاییز زرد
در 35 سالـگـی مــرد و در X سالـگــی بــه خـاک سـپــرده شــد !





نوع مطلب : سارا، 
برچسب ها : وصیت نامه، محض خنده،
لینک های مرتبط : تعطیلات آخر هفته، عشق یعنی...،
دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 :: سارا م
دلم تنگ است از این دنیا چرایش رانمی دانم من این شعر غم افزا را شبی صدبار می خوانم چه می خواهم از این دنیا ،از این دنیای افسونگر قسم برپاکی اشکم جوابم رانمی دانم ... شروع کودکی هایم، سرآغاز غمی جانکاه از آن غم تا به فرداها پراز تشویش ،گریانم بهار زندگی رامن هزاران بار بوییدم کنون باغصه می گویم خداوندا پشیمانم به سوی در گه هستی٬ هزاران بار ٬رو کردم الهی تابه کی غمگین دراین غم خانه می مانم خدایا باتو می گویم حدیث کهنه غم را بگو بامن که سالی چند دراین غم خانه مهمانم دلم تنگ است از دنیا چرایش رانمی دانم ولی یک روز این غم را زخود آهسته می رانم
                                                                         فریدون مشیری




نوع مطلب : دفتر شعر (فریدون مشیری)، 
برچسب ها : دفتر، شعر، فریدون مشیری، چرایش را نمیدانم،
لینک های مرتبط : تعطیلات آخر هفته، عشق یعنی...،
دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 :: سارا م
مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه…
راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم…آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین حمل جنازه بودم" !!!




نوع مطلب : سارا، 
برچسب ها : راننده، ترسو،
لینک های مرتبط : تعطیلات آخر هفته، عشق یعنی...،
دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 :: سارا م

سرما بیداد می کند . و من یک دانشجوی ساده با پالتویی رنگ رو رفته ، در یکی از بهترین شهرهای اروپا ، دارم تند و تند راه میروم تا به کلاس برسم .
نوک بینی ام سرخ شده و اشکی گرم که محصول سوز ژانویه است تمام صورتم را می پیماید و با اب بینی ام مخلوط میشود .
دستمالی در یکی از جیب ها پیدا می کنم و اشک و مخلتفاتش را پاک می کنم و خود را به اغوش گرمای کلاس میسپارم .
استاد تند و تند حرف میزند، اما ذهن من جای دیگری است . برف شروع میشود ، اینرا از پنجره کلاس میبینم و خاطرات مرا میبرد به سالهای دور کودکی ….. وقتی صبح سر را از لحاف بیرون اورده و اول به پنجره نگاه میکردیم و چه ذوقی داشت وقتی میدیدی تمام زمین و اسمان سفیدپوش است و این یعنی مدرسه بی مدرسه …پس خودت را به خواب شیرین صبحگاهی میهمان میکردی و مواظب بودی انگشتان پاهایت بیرون از لحاف نماند و یخ بکند ….. خاطرات مرا به برف بازی با دستکش های کاموایی میبرد ..که اول سبک بودند و هرچه میگذشت خیس تر میشدند و سنگین تر …. یاد لبو های داغ و قرمز که مادر می پخت و از ان بخار بلند میشد .
و حالا دختری تنها و بی پول و بی پناه که در یک سوییت ؟؟ دوازده متری زندگی میکند و با کمک هزینه 300 یوروی دانشگاه باید زندگی کند و درس بخواند .
این ماه اوضاع جیبم افتضاح است .البته همیشه افتضاح است اما این ماه بدتر ، راستش یک هزینه پیش بینی نشده بیشتر از نصف ماهیانه ام را بلعید و این وضع را بوجود اورد ، ان هم وقتی که نصف اولیه اش را خرج کرده بودم و این یعنی تا اخرماه هیچ پولی درکار نبود.
نمی دانم برای شما هم پیش اماده یا نه، که پس اندازی نداشته باشید و فقط به درامدتان که زیاد هم نیست متکی باشید .
راستش این خیلی ترسناک است هرچند باز جای شکرش باقی است که اینجا هم بیمه درمانی دارید و هم سرپناه ..ولو کوچک … و این یعنی خیالتان از بیماری و بی خانمانی راحت است اما خب برای بقیه چیزها باید خرج کنید و وقتی مثل این ماه یک خرج ناخواسته داشته باشید اوضاعتان کمی بهم میریزد .
ناگهان انگار گرما، مغز منجمد شده ام را بکار اندازد یاد یک دوست افتادم . البته نه برای پول قرض کردن که از اینکار نفرت دارم بلکه برای کار .
یلدا یک دوست بود که شرایطش تقریبا مثل خودم بود با این فرق که او اجازه کار داشت و من نه … میدانستم قبلا پرستار بچه بوده پس سراغش رفتم که به قهوه ای میهمانم کرد و یکساعت تمام از کارکردن غیرقانونی ترساندم که البته راست هم می گفت .
برای چند ساعت کاردر هفته که انهم شاید گیر بیاید یا نه ، نمی ارزید همه چیز را به خطر بیاندازم . یک ان در ان بار کذایی احساس کردم بدبخت ترین ادم روی زمینم . یلدا سیگارش را خاموش کرد و بلندشد که برود به شوخی ..یا جدی؟…گفت این شبا سفارت شام میدن ، محرمه … تو ام خودت بنداز اونجا و خدافظی کرد و رفت .
سفارت ایران سالها پیش خانه ای بزرگ در یکی از مناطق اعیان نشین پاریس خرید و انجا را تبدیل به حسینه کرد که مراسم مذهبی را انجا برگزار میکرد ….راستش انشب نرفتم اما شب دوم یخچال خالی و شکم گرسنه و داشتن کارت مترو وسوسه ام کرد به رفتن …که رفتم …..رفتم در حالیکه از اینکارم دلخور بودم ، نه بخاطر مسایل سیاسی و نه حتی بخاطر مسایل مذهبی …که از خودم بدم می امد که فقط برای شام خوردن جایی بروم ….اما زندگی خیلی وقت ها ادم را به کارهایی وامیدارد که بسا دوست ندارد اما ناچار به انجام انست …. و من ناچار بودم
دو تا مترو عوض کردم و یک ربع پیاده رفتم تا بلاخره رسیدم . در تمام طول راه صدبار خواستم برگردم که برنگشتم . وقتی رسیدم چراغ ها را خاموش کرده بودند و یکی داشت روضه میخواند . کورمال یک جایی نزدیک ورودی پیدا کردم و نشستم ، نمی دانم چرا، اما گریه امانم نداد ، دلیل زیادی برای گریه کردن داشتم اما سابقه نداشت تا حالا که در جایی جز تنهایی خودم گریه کرده باشم ، اما انشب همه چیز فرق داشت
چراغ ها که روشن شد دیدم سرو شکل من میان ان تیپ از ادمها خیلی انگشت نما بود ، داشتم از خجالت می مردم ، حس میکردم همه میدانند من برای چی انجا هستم . سفره انداختند و همه مشغول خوردن بودند اما نمی دانم چرا ، هرکاری کردم نمی توانستم باخودم کنار بیایم که ان غذا را بخورم . حس میکردم این غذا سهم من نیست ، دوباره گریه ام گرفته بود پس بدون اینکه توجه کسی را جلب کنم ارام پاشدم و بیرون رفتم. هرچند گرسنه بودم اما شاد بودم. انگار بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده بود . سرم را روبه اسمان گرفتم و به او لبخندی زدم و راه مترو را در پیش گرفتم دیگر سردم نبود ، گونه هایم را به برف سپردم و سعی کردم خود را درخاطرات کودکی غرق کنم .
نزدیکی های ایستگاه مترو یک ماشین در خیابان ایستاد و بوق زد و اشاره کرد . متعجب و ترسان در پیاده رو ایستادم که دوباره بوق زد . یک خانم پیاده شد و بسمتم امد و گفت : شما غذاتون رو جا گذاشتید …..
گفتم نه مرسی ..این غذا مال من نبود ….
گفت چرا .این غذای شماست …فقط مال شما …من میدونم
و پلاستیکی را بدستم داد و گفت : میخوای برسونمت
گفتم : نه ممنون با مترو میرم…. و با دست بسمت ایستگاه اشاره کردم
گفت : پس حتما برو خونه و غذات رو بخور …این غذا فقط مال توست … و سوار ماشین شد و رفت
نگاهی درون پلاستیک کردم و دیدم یک ظرف یکبارمصرف و یک پاکت درونش بود
درون پاکت یک اسکناس 500 یورویی بنفش و یک کاغذ بود که معلوم بود خیلی تند نوشته شده :
*سالها پیش وقتی من هم نتوانستم غذایی را که فکر میکردم حق من نیست ، را بخورم ، یک مرد، ظرفی غذا و سه هزار فرانک پول بمن بخشید . پولی که زندگی یک دختر تنها در دیار غربت بودم را نجات داد. ان مرد از من خواست هرزمان که توانستم این پول را به یکی مثل انروز خودم ببخشم و اینگونه قرضش را ادا کنم . پس تو به من مقروض نیستی
پی نوشت :
این داستان برای من در سال 2003 اتفاق افتاده بود. نمی خواهم اسم معجزه را روی این اتفاق بگذارم اما این عجیب ترین و در عین حال زیباترین اتفاق زندگی من تا امروز بوده است .و امروز من ان قرض را به یکی مثل انروزهای خودم ادا کردم ،
و امروز برف می بارید




نوع مطلب : سارا، 
برچسب ها : خاطره، و امروز برف میبارید،
لینک های مرتبط : تعطیلات آخر هفته، عشق یعنی...،


( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   


رویاهای من جای دوری نیست
همین نزدیکی هاست
پشت تپه هایی از خاطره ها
آنجا که خورشیدش رنگ غروب دارد و شعله هایش دم از طلوع می زند
رویاهای من نزدیک است
آنجا که پروانه پیوند عاشقی با شمع زده است
زنبور به عروسی گل رفته است
کبوتر با باز هم می تواند باشد
رویاهای من شهری ست پر از آدمهای رنگی
خانه ی دوست را می توان در کوچه هایش دید
و در هر خانه ای بوی نان برشته می آید
رویاهای من زیباست
همه جایش خوب و قشنگ
و پنجره ای که رو به سوی شقایق دارد
رویاهای من شهر عشاق است
با یک سبد گل لاله
و هزاران حرفهای دلپسند
به رویاهای من خوش آمدی

مدیر وبلاگ : داداش محسن
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :