تبلیغات
▬•♠♣♥ رویاهای من ♥♣♠•▬ - مطالب بهمن 1390
 
▬•♠♣♥ رویاهای من ♥♣♠•▬
این صفحه را باز نکنید!!! چیزی در ▬•♠♣♥ رویاهای من ♥♣♠•▬ من نیست
پنجشنبه 27 بهمن 1390 :: داداش محسن
مردها مثل الکل هستند دیر بجنبی همه شان می پرند.... ستاد یادآوری فرصت ها به بانوان


در زندگی هر دختری یك سوال هست كه تا آخر عمر او را همراهی می‌كند . . . . . . . . . . . . . حالا چی بپوشم؟


زنها دو وقت گریه می کنن : ۱ - وقتی فریب می خورن ! ۲ - وقتی می خوان فریب بدن!!


آدم تا وقتى زن نداره ، فقط زن نداره ، وقتى زن داره ، فقط زن داره !


شیطان هرکاری کرد آدم سیب نخورد! رو کرد به حوا گفت : بخور واسه پوستت خوبه !


چو هرگز نیابی نشانی ز شوی / ز گهواره تا گور دانش بجوی. ستاد تشویق دختران به درس خواندن

نام مرد در موبایل زنها : آشنایى: مرد رویاهام / نامزدى: عشقم / ازدواج: هم نفسم / 1 ماه بعد: جان دلم / 2 ماه بعد: سایه سرم / 3 ماه بعد: شوهرم / 1 سال بعد: آقا بالاسر / 2 سال بعد: بخور بخواب / 3 سال بعد: نره غول / 4 سال بعد: لندهور / بعد از 5 سال: مرتیكه نفهم بى شعور، مفت خور بى چشم و رو!

شوهره میاد خونه به زنش می گه: من برای شام دوستمو دعوت کردم خونه مون. زنش می گه: چرا این کار رو کردی؟ ببین خونه چقدر به هم ریخته است، ظرفا کثیفن، هیچی هم برای خوردن تو یخچال نیست. شوهره می گه: می دونم، ولی اشکالی نداره. زنه می گه: اگه می دونی، پس چرا دوستت رو دعوت کردی؟ شوهر می گه: آخه اون زده به سرش بره زن بگیره!

بزرگترین گناه؟ شوهر نداشتن / بزرگترین تفریح؟ شوهر سرکار گذاشتن / بزرگترین جهاد؟ شوهر کشتن / بزرگترین کار؟ شوهر تربیت کردن / بزرگترین شگفتی؟ شوهرعاقل دیدن / بزرگترین آرزو؟ داشتن مردی به اسم شوهر !


نام همسر در موبایل آقایون: بعد١ماه:عزیزم / بعد٢ماه:خانمم / بعد٣ماه: همسرم / بعد١سال:منزل / بعد٢سال: هیتلر / بعد٣سال:عزرائیل / بعد٤سال: unknown


زن: اوه! نیگا کن ببین پشه چه جوری دستمو زخم کرده!! شوهر با بی حوصلگی میگه: ببین محض رضای خدا بس کن، این لوس بازی ها مال وقتی بود که هنوز ازدواج نکرده بودیم !!


ابتدا خداوند زمین را آفرید سپس استراحت کرد ، بعد مرد را آفرید سپس استراحت کرد آنگاه زن را آفرید سپس نه خدا استراحت کرد نه مرد نه زمین !!!

خانومایی که پول دارن میرند دماغشونو عمل میکنند ، اونایی که پول ندارند میگن که نباید در کار خدا دخالت کرد!!


اگه گفتید شباهت “زن” با “گردباد” چیه؟ جفتشون اول که میان با هیجان وارد زندگیت میشن.. و جفتشون موقع رفتن خونه، ماشین، و همه زندگیتو با خودشون می برن

دختر غضنفر پول نداشته دماغشو عمل کنه، سر دماغشو می گیره بالا، بهش تافت می زنه!

به زنی که همیشه میدونه شوهرش کجاست چی میگن؟ (بیوه)

خداوند مرد را آفرید، و به زن ها قول داد مرد ایده آل را میتوان در هر "گوشه" زمین پیدا كرد و زمین را "گرد" آفرید تا گوشه نداشته باشد..

زنم نشدیم غذا مون بسوزه بگیم نه نسوخته فقط غلظتشو بردم بالا خوشمزه بشه




نوع مطلب : دفتر طنز، 
برچسب ها : دفتر، طنز،
لینک های مرتبط : تعطیلات آخر هفته، عشق یعنی...،
پنجشنبه 27 بهمن 1390 :: داداش محسن
 این ماجرا در خط هوایی TAM اتفاق افتاد

یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلی اش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد

مهماندار از او پرسید “مشکل چیه خانوم؟”

زن سفید پوست گفت:
“نمی توانی ببینی؟به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاهپوست است
من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!”

مهماندار گفت: “خانوم لطفاً آروم باشید، متاسفانه تمامی صندلی ها پر هستند،  اما من دوباره چک می کنم ببینم صندلی خالی پیدا می شود یا نه”

مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: “خانوم، همانطور که گفتم تمامی صندلی ها در این قسمت اقتصادی پر هستند، من با کاپیتان هم صحبت کردم و او تایید کرد که تمامی صندلی ها در دسته اقتصادی پر هستند، ما تنها صندلی خالی در قسمت درجه یک داریم”

و قبل از اینکه زن سفید پوست چیزی بگویید مهماندار ادامه داد: “ببینید، خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی به مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد در صندلی قسمت درجه یک بنشیند، با اینحال، با توجه به شرایط، کاپیتان فکر می کند اینکه یک مسافر کنار یک مسافر افتضاح بنشیند ناخوشایند هست.”

و سپس مهماندار رو به مرد سیاهپوست کرد و گفت:

 “قربان این به ای معنی است که شما می توانید کیفتان را بردارید و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده ایم تشریف بیاورید…”

تمامی مسافران اطراف که این صحنه را دیدند شوکه شدند و در حالی که کف می زدند از جای خود قیام کردند.



نوع مطلب : دفتر داستان، 
برچسب ها : دفتر، داستان،
لینک های مرتبط : تعطیلات آخر هفته، عشق یعنی...،
پنجشنبه 27 بهمن 1390 :: داداش محسن
زندگی بدون مهندسین!
مهندسین الکترونیک
[تصویر:  01.jpg]

مهندسین مکانیک
[تصویر:  02.jpg]

مهندسین عمران
[تصویر:  03.jpg]

مهندسین ارتباطات
[تصویر:  04.jpg]

مهندسین کامپیوتر
[تصویر:  05.jpg]

مهندسین هوا فضا
[تصویر:  06.jpg]

مهندسین برق
[تصویر:  07.jpg]




نوع مطلب : دفتر داستان، 
برچسب ها : عکس، photo، picture، طنز، ماندگار،
لینک های مرتبط : تعطیلات آخر هفته، عشق یعنی...،
پنجشنبه 27 بهمن 1390 :: داداش محسن
مرحوم حسین پناهی هنرپیشه فقید میگفت بعد از مرگم مردم من را خواهند شناخت!
شاید بعضی از اشخاص فكر میكردند وی عقل درستی ندارد اینك به بعضی از حرفهای او توجه بفرمایید

ازآجیل سفره عید

چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !
من تعجب می کنم
چطور روز روشن
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
وآب ازآب تکان نمی خورد!

بهزیستی نوشته بود:

شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!

با اجازه محیط زیست

دریا، دریا دکل می‌کاریم
ماهی‌ها به جهنم!
کندوها پر از قیر شده‌اند
زنبورهای کارگر به عسلویه رفته‌اند
تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند
چه سعادتی!
داریوش به پارس می‌نازید
ما به پارس جنوبی!

رخش،گاری کشی می کند

رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!

صفر را بستند

تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زده ایم




نوع مطلب : دفتر شعر (حسین پناهی)، 
برچسب ها : دفتر، شعر، حسین پناهی،
لینک های مرتبط : تعطیلات آخر هفته، عشق یعنی...،
چهارشنبه 26 بهمن 1390 :: بانو شهرزاد

طی شد این عمر تو دانی به چه سان

پوچ و بس تند چنان باد دمان

همه تقصیر من است این        

و خودم می دانم

که نکردم فکری،

که تأمّل ننمودم روزی،

ساعتی یا آنی

که چه سان می گذرد عمر گران؟

کودکی رفت به بازی،بفراغت،به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند:کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان

که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست،

بایدش نالیدن

من نپرسیدم هیچ      که پس از این ز چه رو    نتوان خندیدن؟

نتوان فارغ و وارسته ز غم        همه شادی دیدن؟

همچو مرغی آزاد         هر زمان بال گشادن؟   

سر هر بام که شد خوابیدن؟

من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو بایدم نالیدن؟

هیچ کس نیز نگفت:زندگی چیست،چرا می آییم………؟

بعد از چند صباح به چه سان باید رفت؟

به کجا باید رفت؟

با کدامین توشه به سفر باید رفت؟   

من نپرسیدم هیچ،هیچکس نیز به من هیچ نگفت.

نوجوانی سپری گشت به بازی،به فراغت،به نشاط.

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

بعد از آن باز نفهمیدم من،که چه سان عمر گذشت؟

لیک گفتند همه که جوانست هنوز،

بگذارید جوانی بکند ،

بهره از عمر بَرَد      کامروایی بکند.

بگذارید که خوش باشد و مست،

بعد از این باز ورا عمری هست

یک نفر بانگ بر آورد که او      از هم اکنون باید فکر آینده کند.

دیگری آوا داد  : که چو فردا بشود  فکر فردا بکند.

سومی گفت:همانگونه که دیروزش رفت ،

بگذرد امروزش،همچنین فردایش

با همه این احوال        

من نپرسیدم هیچ    که چه سان دی بگذشت؟

آن همه قدرت و نیروی عظیم    به چه ره  مصرف گشت؟

نه تفکّر، نه تعمّق و نه اندیشه دمی،

عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی.

چه توانی که زکف دادم مفت،

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت.

قدرت عهد شباب،می توانست مرا تا به خدا پیش بَرَد،

لیک بیهوده تلف گشت جوانی          

هیهات

آن کسانی که نمی دانستند زندگی یعنی چه       رهنمایم بودند،

عمرشان طی می گشت    بیخود و بیهوده،

ومرا می گفتند که چو آن ها باشم،

که چو آنها دایم

فکر خوردن باشم،فکر گشتن باشم،فکر تأمین معاش،

فکر ثروت باشم،فکر یک زندگی بی جنجال ،فکر همسر باشم.

کس مرا هیچ نگفت 

زندگی ثروت نیست،

زندگی داشتن همسر نیست،

زندگانی کردن فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست،

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت.

ای صد افسوس که چون عمر گذشت       معنیش می فهمم.

حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق:

من شدم خلق که با عزمی جزم       پای از بند هواها گُسَلَم

گام در راه حقایق بنهم     

با دلی آسوده     

فارغ از شهوت و آز وحسد و کینه و بخل  ، 

مملو از عشق و جوانمردی و زهد

در ره کشف حقایق کوشم،

شربت جرأت و امّید و شهامت نوشم،

زره جنگ برای بد و نا حق پوشم

ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم

آنچه آموخته ام   بر دگران نیز نکو آموزم

شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش  ،

ره نمایم به همه گر چه سرا پا سوزم.

من شدم خلق که مثمر باشم،نه چنین زائد و بی جوش و خروش،

عمر بر باد و به حسرت خاموش

ای صد افسوس که چون عمر گذشت    معنیش می فهمم

کاین سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت:

کودکی بی حاصل،نوجوانی باطل،وقت پیری غافل

به زبانی دیگر: کودکی در غفلت ،نوجوانی شهوت،در کهولت حسرت.

         "آزاده ملکی"

 





نوع مطلب : دفتر شعر (متفرقه)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : عشق یعنی...، تعطیلات آخر هفته،
دوشنبه 24 بهمن 1390 :: بانو شهرزاد

مردی جوان در راهروی بیمارستان ایستاده، نگران و مضطرب.

در انتهای کادر در بزرگی دیده می شود با تابلوی "اتاق عمل".

چند لحظه بعد در اتاق باز ودکتر جراح با لباس سبز رنگ از آن خارج می شود. مرد نفسش را در سینه حبس می کند.
دکتر به سمت او می رود.
مرد با چهره ای آشفته به او نگاه می کند.
دکتر: واقعا متاسفم . ما تمام تلاش خودمون رو کردیم تا همسرتون رو نجات بدیم. اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شده.
ما ناچار شدیم هر دو پا رو قطع کنیم. چشم چپ رو هم تخلیه کردیم..
باید تا آخر عمر ازش پرستاری کنی, با لوله مخصوص بهش غذا بدی،
روی تخت جابجاش کنی،حمومش کنی، زیرش رو تمیز کنی و باهاش صحبت کنی...
اون حتی نمی تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسیب دیده...
با شنیدن صحبت های دکتر به تدریج بدن مرد شل می شود، به دیوار تکیه می دهد. سرش گیج می رود و چشمانش سیاهی می رود.
با دیدین این عکس العمل، دکتر لبخندی می زند و دستش را روی شانه مرد می گذارد. دکتر: هه! شوخی کردم...
زنت همون اولش مرد!!!!!




نوع مطلب : دفتر داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : عشق یعنی...، تعطیلات آخر هفته...،
چهارشنبه 19 بهمن 1390 :: بانو شهرزاد
روزگارا:

تو اگر سخت به من میگیری،

با خبر باش که پژمردن من آسان نیست،

گرچه دلگیرتر از دیروزم،

گر چه فردای غم انگیز مرا میخواند،

لیک باور دارم دلخوشیها کم نیست

زندگی باید کرد...!




نوع مطلب : بانو شهرزاد، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : عشق یعنی...، تعطیلات آخر هفته،
دوشنبه 17 بهمن 1390 :: داداش محسن
http://tanhae.com/dl/post/2011/0655Sheidaie.jpg

هنوز عادت به تنهایی ندارم
باید هر جوریه طاقت بیارم
اسیرم بین عشق و بی خیالی
چه دنیای غریبی بی تو دارم

می ترسم توی تنهایی بمیرم
کمک کن تا دوباره جون بگیرم
یه وقتایی به من نزدیک تر شو
دارم حس می کنم از دست می رم

نمی ترسی ببینی برای دیدن تو
یه روز از درد دلتنگی بمیرم
تو که باشی کنارم
می خوام دنیا نباشه
تو دستای تو آرامش بگیرم




بگو سهم من از تو
چی بوده غیر از این تب
کی رو دارم به جز تنهایی امشب؟
می خوام امشب بیافته به پای تو غرورم
نمی تونم ببینم از تو دووووورم

دارم تاوان دلتنگیم و می دم
کنار تو به آرامش رسیدم
بیا دنیام و زیبا کن دوباره
خدایا از تو زیبا تر ندیدم

ارسالی از سارا خانم


http://www.pic.iran-forum.ir/images/g0468t8c04t65tsh8eci.jpg




نوع مطلب : دفتر شعر (متفرقه)، دوستان، 
برچسب ها : تنهایی، دفتر شعر، دوستان، متفرقه،
لینک های مرتبط : تعطیلات آخر هفته، عشق یعنی...،
شنبه 8 بهمن 1390 :: بانو شهرزاد


نگاه كن چه فرو تنانه بر خاك می گسترد
آنكه نهال نازك دستانش
از عشق
خداست
و پیش عصیانش
بالای جهنم
پست است.
آن كو به
یكی « آری » می میرد
نه به زخم صد خنجر،
مگر آنكه از تب وهن
دق كند.
قلعه یی عظیم
كه طلسم دروازه اش
كلام كوچك دوستی است.

انكار ِ عشق را
چنین كه بر سر سختی پا سفت كرده ای
دشنه مگر
به آستین اندر
نهان كرده باشی.-
كه عاشق
اعتراف را
چنان به فریاد آمد
كه وجودش همه
بانگی شد.
نگاه كن
چه فرو تنانه بر در گاه نجابت
به خاك می شكند
رخساره ای كه توفانش
مسخ نیارست كرد.
چه فروتنانه بر آستانه تو به خاك می افتد
آنكه در كمر گاه دریا
دست
حلقه توانست كرد.
نگاه كن
چه
بزرگوارانه در پای تو سر نهاد
آنكه مرگش
میلاد پر هیا هوی هزار شهرزاده بود.
نگاه كن

شاملو



نوع مطلب : دفتر شعر (متفرقه)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : عشق یعنی...، تعطیلات آخر هفته،
دوشنبه 3 بهمن 1390 :: داداش محسن
یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود .اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم....

زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .

وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟"
و او به زن چنین گفت: " شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام، و روزی یکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"
****
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود ، درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود. وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود:" شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!".
****
همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه..."




نوع مطلب :
برچسب ها : دفتر، داستان،
لینک های مرتبط : تعطیلات آخر هفته، عشق یعنی...،


( کل صفحات : 2 )    1   2   


رویاهای من جای دوری نیست
همین نزدیکی هاست
پشت تپه هایی از خاطره ها
آنجا که خورشیدش رنگ غروب دارد و شعله هایش دم از طلوع می زند
رویاهای من نزدیک است
آنجا که پروانه پیوند عاشقی با شمع زده است
زنبور به عروسی گل رفته است
کبوتر با باز هم می تواند باشد
رویاهای من شهری ست پر از آدمهای رنگی
خانه ی دوست را می توان در کوچه هایش دید
و در هر خانه ای بوی نان برشته می آید
رویاهای من زیباست
همه جایش خوب و قشنگ
و پنجره ای که رو به سوی شقایق دارد
رویاهای من شهر عشاق است
با یک سبد گل لاله
و هزاران حرفهای دلپسند
به رویاهای من خوش آمدی

مدیر وبلاگ : داداش محسن
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :