تبلیغات
▬•♠♣♥ رویاهای من ♥♣♠•▬ - انشای یک دانش اموز چهارم دبستان
 
درباره وبلاگ


رویاهای من جای دوری نیست
همین نزدیکی هاست
پشت تپه هایی از خاطره ها
آنجا که خورشیدش رنگ غروب دارد و شعله هایش دم از طلوع می زند
رویاهای من نزدیک است
آنجا که پروانه پیوند عاشقی با شمع زده است
زنبور به عروسی گل رفته است
کبوتر با باز هم می تواند باشد
رویاهای من شهری ست پر از آدمهای رنگی
خانه ی دوست را می توان در کوچه هایش دید
و در هر خانه ای بوی نان برشته می آید
رویاهای من زیباست
همه جایش خوب و قشنگ
و پنجره ای که رو به سوی شقایق دارد
رویاهای من شهر عشاق است
با یک سبد گل لاله
و هزاران حرفهای دلپسند
به رویاهای من خوش آمدی

مدیر وبلاگ : داداش محسن
صفحات جانبی
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
▬•♠♣♥ رویاهای من ♥♣♠•▬
این صفحه را باز نکنید!!! چیزی در ▬•♠♣♥ رویاهای من ♥♣♠•▬ من نیست




موضوع انشاء یک دانش آموز چهارم دبستانی است : امسال را چگونه گذراندید ؟



امسال سال بسیار خوب و پر برکتی بود. در اول سالی که گذشت ما به
عـــید دیدنی رفتیم ومن حدوداً

خیـــــلی عیدی جـمع کرده ام، ولی پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنطن
مـــــــاهواره ای خرید که

بسیار بــد آموزی دارد و من نگاه نمی کنم و پدرم از صبح تا شب شوهای
بی نــاموسی نگاه می کند و

بشکن می زند! اوائل سال پسر خاله ام زیر تریلی ۱۸ چـــرخ رفـت و له
گـــــــشت و ما در مجلس ترحیمش

شرکت کردیم و خیلی میوه و خرما و حلوا خوردیم و خیلی خوش گذشت!. ما
خیلی خاک بازی کردیم. من

هرچی گشـــــــــــــــــتم پــــسرخاله ام را پیــدا نکردم. در آن روز
پدرم مرا با بیل زد، بدون بی دلیل!

من در امسال خـــیلی درس خواندم ولی نتـــوانستم قبول شوم و من را از
مدرسه به بیرون پرت کردند. پدرم

من را به مکانیکی فرستاد تا کـــــــــــار کـنم و اوســــــتای من هر
روز من را با زنجیر چرخ می زد و گاهی

وقت ها که خیلی عصبانی می شد من را به زمین می بست و دو سه بار با ماشین
یکی از مشتری ها از

روی من رد می شد!!

من خیلی در کارهای خانه به مـادرم کمک می کنم. مادرم من را در سال گذشته
خیلی دوست می داشت و من

را خیلی ماچ می کرد ولی پدرم خیلی حسود است و من را لای در آشـپزحانه می گذاشت !

امســــــال شوهر خواهرم و خواهرم خیلی از هم تلاق گرفتند و خواهرم بسیار
حــــامله است و پدرم مـــــی

گوید یا پسر است یا دوقلو، پدرم در سال گذشته خیلی سیگار می کشید و مادرم
خیلی ناراحت است و هــــــــی

به من میگوید: پدرس.......، ولی من نمی دانم چرا وقتی مادرم به من فحش می
دهــــــد، پدرم عصـبانی می

شود!

راستی یادم رفت عید ما با ماشین خودمان داشتیم میرفتیم مسافرت که خواهرم
می خواست پوصت تخمه رو

از پنجره بندازه بیرون که یهو یه تریلی از کنار ماشین رد شد و دست خواهرم
را از بازو قطع کرد و ما

همگی خندیدیم!!

دراواخر بهار شب ها خیابانها خیلی شولوق بود و هر میدانی شده بود پاطوق
یکی از گروه های ترفدار

انتخوابات ! تا نیمه های شب شعار می دادند و من مانده بودم که چرا کسی به
این اغتچاشگران کاری ندارد

و پدرم به مادرم می گفت تو نمیری یه کاسه ای زیر نیم کاسه است وگرنه مگر
می شود توی میدون ولیعصر

صبح تا شب بگویند احمدی بای بای ، اما کسی به کسی نباشد !

چند روزی که گذشت یک روز شنبه بود که دیگر گفتند کسی حق ندارد بیاید توی
خیابان بگوید بای بای !

روزهای بعد فکر کنم بخاطر اینکه جمعیت پادگان ها زیاد شده بود و جا برای
نگهداری سربازها نداشتند،

سراسر خیابان ها راکرده بودند آصایشگاه این سربازهای فلک زده، آنها هم
بخاطر گرما خلقشان تنگ بود و

تا کسی حرفی میزد با چوب دستی شان به فرق سرشان میکوفتند ! بابایم می گفت
احتمالاً اینها قبلاً دوره

آرایشگری دیده اند که به این خوبی فرق مردم را باز میکنند !

سه ماه تابستان هم به همین منوال گذشت ، ! در امسال مـا به مسافرت رفتیم
و با قطار رفتیم. مــن در کوپه

بسیار پدرم را عصبانی کردم و او برای تنبیه من را روی تخت خواباند و تخت
را محکـــم بست و من تا صبح

همان گونه خوابیدم!

مهرماه مدارس باز شدند اما باز هم خیابان ها شلوغ بود ، عده ای ورزشکار
موتور سوار که اتفاقاً چوگان

باز هم بودند ! گهگاهی به خیابانها می آمدند و در آنجا با موتور تمرین
چوگان بازی میکردند !

در اوائل زمستان بابایم که کارگر مرغداری بود خیلی خلقش تنگ شده بود و
بزمین و زمان فحش می داد ،

آخر میگفت من با یک حقوق بخور و نمیر شده ام خوشه 3 اما صاحب مرغداری شده
است خوشه 1 !! اما

من میگفتم خوب سه خوشه بهتر است از یک خوشه!! اما بابایم این چیزها
حالیش نبود که !

22 بهمن که شد من بهمراه پسرخاله ام جهت شرکت در راهپیمایی میدان آزادی
پیاده از خونه براه افتادیم ،

همه جا خیلی شلوغ بود ، در گوشه هایی از خیابان آزادی مردم توی صف کیک و
صاندیس بودند عده زیادی

هم در حال شعار دادن ! هر کسی پرچمی در دست داشت و شادی میکرد ، در گوشه
یک خیابان پسر جوانی

که نمیدانم چرا پوزبند زده بود به من و پسر خاله ام چند پرچم سبز داد و
ما هم رفتیم کنار بقیه پرچم داران ،

اما نمیدانم چرا چند نفر از اونها ریختند و تا جایی که میشد ما را کتک
زدند ! البته ما گفتیم که بخدا این پرچم

ها را ندزدیده ایم اما آنها گوش نمیکردند و بالاخره یک پیر مرد از آنها
آمد و گفت ولشان کنید این لجنی ها

را ، خلاسه خونین و مالین برگشتیم خانه !

تازه خانه که رسیدیم بابایم میگفت پسره الدنگ ، یک خوشه سه ای که نمیرود
راهپیمایی و بهمین خاطر 3

مرتبه من را لای در آشـپزخانه گذاشت تا یادم نرود!!

پدرم به مادرم می گوید سال آینده سال بد و سختی خواهد بود او می گفت
رایانه ها را میخواهند قطع کنند و

دیگر رایانه نمیدهند اما من گفتم که نگران نباش چون در خانه یک عدد
رایانه داریم !! اما او جمله معروفش

را تکرار کرد و گفت پسر تو چقد اهمقی تو به خر گفته ای زکی !!

و این بود انشای من.

حامد از ایران





نوع مطلب : سارا، 
برچسب ها : انشاء، انشای یک دانش اموز چهارم دبستان، امسال را چگونه گذراندید ؟،
لینک های مرتبط : تعطیلات آخر هفته، عشق یعنی...،


دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : سارا م
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.