تبلیغات
▬•♠♣♥ رویاهای من ♥♣♠•▬ - این مردم نازنین
 
درباره وبلاگ


رویاهای من جای دوری نیست
همین نزدیکی هاست
پشت تپه هایی از خاطره ها
آنجا که خورشیدش رنگ غروب دارد و شعله هایش دم از طلوع می زند
رویاهای من نزدیک است
آنجا که پروانه پیوند عاشقی با شمع زده است
زنبور به عروسی گل رفته است
کبوتر با باز هم می تواند باشد
رویاهای من شهری ست پر از آدمهای رنگی
خانه ی دوست را می توان در کوچه هایش دید
و در هر خانه ای بوی نان برشته می آید
رویاهای من زیباست
همه جایش خوب و قشنگ
و پنجره ای که رو به سوی شقایق دارد
رویاهای من شهر عشاق است
با یک سبد گل لاله
و هزاران حرفهای دلپسند
به رویاهای من خوش آمدی

مدیر وبلاگ : داداش محسن
صفحات جانبی
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
▬•♠♣♥ رویاهای من ♥♣♠•▬
این صفحه را باز نکنید!!! چیزی در ▬•♠♣♥ رویاهای من ♥♣♠•▬ من نیست




روز _ داخلی _ خانه ی خودم

مادر خدا بیامرزم از مشهد آمده بود و داشت سوغاتی هایی را که برای ما آورده بود، می داد. طبق معمول زعفران و زرشک و آلوبخارا....

اما این دفعه یک تی شرت هم برایم آورده بود.گفت: وقتی با خواهرم مرضیه رفته بودیم برای بچه ها لباس بخریم، این تی شرت را دیده بودندو خواهرم گفته بود که برای رضا بخریم. بعد هم با فروشنده چانه زنی کرده بودند. فروشنده کوتاه نیامده بود. بالاخره مادرم گفته بود می دانی این لباس برای چه کسی می خواهم بخرم؟ برای رضا کیانیان! فروشنده هم تخفیف داده بود و سلام هم رسانده بود. مادرم گفت: از این به بعد باید با تو خرید بروم. و هیچ وقت نرفت.

آن دنیا هم دیگر کسی را که به خاطر موقعیت اجتماعی اش تحویل نمی گیرند.

آن دنیا باید مادرم پارتی من بشود.



روز _ خارجی _ مشهد

برای فیلم روبان قرمز، مهرداد میر کیانی موهای سرم را از ته زده بود و ریش ام را خالی و کم پشت کرده بود. شبیه افغانی ها شده بودم. باید نقش جمعه را بازی می کردم. برای مراسم چهلم پدر خدا بیامرزم به مشهد رفته بودم. سر قبر پدرم ، کنار مادر خدا بیامرزم خیلی نزدیک و تقریبا به او چسبیده ایستاده بودم. مادرم سقلمه ای به من زد و آهسته گفت : برو اون ورتر، مردم فکر می کنن این کیه چسبیده به این زنه..................













نوع مطلب : دفتر داستان، 
برچسب ها : دفتر، داستان، این مردم نازنین، قصه های رضا کیانیان با مردم،
لینک های مرتبط : تعطیلات آخر هفته، عشق یعنی،


شنبه 23 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : سارا م
نظرات ()
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 11:08 ق.ظ
I was wondering if you ever thought of changing the page
layout of your website? Its very well written; I
love what youve got to say. But maybe you could a little more in the way of content so
people could connect with it better. Youve got an awful lot
of text for only having 1 or 2 images. Maybe you could space it out better?
دوشنبه 28 فروردین 1396 08:31 ق.ظ
With havin so much content and articles do you ever run into any issues of plagorism or copyright violation? My
blog has a lot of unique content I've either authored myself or outsourced
but it appears a lot of it is popping it up all over the web without my authorization. Do you know any techniques to help stop content from being ripped off?
I'd really appreciate it.
یکشنبه 20 فروردین 1396 01:39 ب.ظ
Now I am going to do my breakfast, after having my breakfast
coming yet again to read more news.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.