تبلیغات
▬•♠♣♥ رویاهای من ♥♣♠•▬ - خدایی داشت...
 
درباره وبلاگ


رویاهای من جای دوری نیست
همین نزدیکی هاست
پشت تپه هایی از خاطره ها
آنجا که خورشیدش رنگ غروب دارد و شعله هایش دم از طلوع می زند
رویاهای من نزدیک است
آنجا که پروانه پیوند عاشقی با شمع زده است
زنبور به عروسی گل رفته است
کبوتر با باز هم می تواند باشد
رویاهای من شهری ست پر از آدمهای رنگی
خانه ی دوست را می توان در کوچه هایش دید
و در هر خانه ای بوی نان برشته می آید
رویاهای من زیباست
همه جایش خوب و قشنگ
و پنجره ای که رو به سوی شقایق دارد
رویاهای من شهر عشاق است
با یک سبد گل لاله
و هزاران حرفهای دلپسند
به رویاهای من خوش آمدی

مدیر وبلاگ : داداش محسن
صفحات جانبی
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
▬•♠♣♥ رویاهای من ♥♣♠•▬
این صفحه را باز نکنید!!! چیزی در ▬•♠♣♥ رویاهای من ♥♣♠•▬ من نیست




 

 


 

بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی پشمی به تن داشت و چای می نوشید ؛

بی خیال .فنجان چای اما از خاطره پر بود و انگار حکایت می کرد از مزرعه چای و
دختر چایکار و...
حکایت می کرد از لبخندش ، که چه نمکین بود و چشم هایش که چه برقی می
زد و دستهایش که چه خسته بود و دامنش که چه قدر گل داشت . چای خوش
طعم بود .پس حتما آن دختر چایکار عاشق بوده و آن که عاشق است ، دلشوره
دارد و آن که دلشوره دارد دعا می کند و آنکه دعا می کند حتما خدایی دارد ...

پس دختر چایکار خدایی داشت ...

ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت و تا گوسفندان و آن
روستای دور و آن چوپان که هر گرگ و میش و هر خروس خوان راهی می شد .

و تنها بود و چشم می دوخت به دور دست ها و نی می زد و سوز دل داشت .

و آن که سوز دل دارد و نی می زند و چشم می دوزد و تنهاست ، حتما عاشق
است و آن که عاشق است ، دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد ...

پس چوپان خدایی داشت ...

دست بر دسته صندلی اش گذاشت . دست بر حافظه چوب و چوب ، نجار را به
یاد آورد و نجار ، درخت را و درخت دهقان را و دهقان همان بود که سالهای سال
نهال کوچک را آب داد و کود داد و هرس کرد و پیوند زد . و دل به هر جوانه بست و
دل به هر برگ کوچک .و آنکه می کارد و دل می بندد و پیوند می زند ، امیدوار
است و آن که امید دارد ، حتما عاشق است و آن که عاشق است ، دعا می
کند و آن که دعا می کند

حتما خدایی دارد ...

پس دهقان خدایی داشت ...

و او که برصندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی به تن داشت و چای می نوشید ،
با خود گفت : حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر خدایی دارند ، پس
برای من هم

خدایی است ...

و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و
فنجان چای هم به خدا راهی است...





نوع مطلب : دفتر داستان، 
برچسب ها : دفتر، داستان، خدایی داشت...،
لینک های مرتبط : تعطیلات آخر هفته، عشق یعنی...،


جمعه 15 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : سارا م
نظرات ()
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 09:01 ق.ظ
Wow, marvelous blog layout! How long have you
been blogging for? you make blogging look easy.
The overall look of your web site is magnificent, let alone the content!
یکشنبه 20 فروردین 1396 07:44 ب.ظ
Wow, that's what I was exploring for, what a data!
present here at this weblog, thanks admin of
this site.
جمعه 15 اردیبهشت 1391 08:35 ب.ظ
سلام داداش محسن شما لینک شدید
موفق باشی
جمعه 15 اردیبهشت 1391 06:40 ب.ظ
سلام برشما٬به انصاف باید بگیم که وبلاگ شما فوق العاده پرمحتوا ومفیده٬مطمئنیم که همیشه میتونیم ازمطالب زیباش بهره ببریم٬مایل به تبادل لینک باشماییم٬اگر علاقه مندبودین٬حتما به مااطلاع بدین٬روزگارتان همیشه بروفق مراد دوست عزیز٬به امید دیداری دوباره
داداش محسنسلام دوست عزیز
ممنون بابت این همه لطفی که نصبت به ما داشتین و دلگرمی که به ما دادید :)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.