تبلیغات
▬•♠♣♥ رویاهای من ♥♣♠•▬ - با خشونت هرگز...
 
درباره وبلاگ


رویاهای من جای دوری نیست
همین نزدیکی هاست
پشت تپه هایی از خاطره ها
آنجا که خورشیدش رنگ غروب دارد و شعله هایش دم از طلوع می زند
رویاهای من نزدیک است
آنجا که پروانه پیوند عاشقی با شمع زده است
زنبور به عروسی گل رفته است
کبوتر با باز هم می تواند باشد
رویاهای من شهری ست پر از آدمهای رنگی
خانه ی دوست را می توان در کوچه هایش دید
و در هر خانه ای بوی نان برشته می آید
رویاهای من زیباست
همه جایش خوب و قشنگ
و پنجره ای که رو به سوی شقایق دارد
رویاهای من شهر عشاق است
با یک سبد گل لاله
و هزاران حرفهای دلپسند
به رویاهای من خوش آمدی

مدیر وبلاگ : داداش محسن
صفحات جانبی
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
▬•♠♣♥ رویاهای من ♥♣♠•▬
این صفحه را باز نکنید!!! چیزی در ▬•♠♣♥ رویاهای من ♥♣♠•▬ من نیست




بچه ها لال شوید ، بی ادب ها ساکت ، سخت آشفته و غمگین بودم به خود میگفتم بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند درس و مشق خود را باید امروز یکی را بزنم ، اخم کنم ، نخندم اصلا ، تا بترسند از من ، حسابی ببرند خط کش آوردم. در هوا چرخاندم ، چشم ها در پی چوب تنبیه هر طرف می غلطید" مشق ها را بگذارید جلو" زود معطل نکنید ، اولی کامل بود ، خوب دومی بد خط بود ، بر سرش داد زدم ، سومی می لرزید ، خوب گیر آوردم . صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود ، دفتر مشق حسن گم شده بود . این طرف و آن طرف نیمکتش را می گشت " تو کجایی بچه ؟بله اقا اینجا ، همچنان می لرزید . پاک تنبل شده ای بچه بد ، به خدا دفتر من گم شده آقا ، همه شاهد هستند ، ما نوشتیم آقا باز کن دستت را ، خط کشم بالا رفت ، خواستم بر کف دستش بزنم او تقلا میکرد. چوب پایین آمد ، ناله سختی کرد. چون نگاهش کردم گوشه ی صورت او قرمز بود . هق هقی کرد و سپس ساکت شد . همچنان میگرئید مثل شمعی آرام، ناگهان صمد در کنارم خم شد زیر یک میز کنار دیوار دفتری پیدا کرد گفت آقا اینهاش چون نگاهش کردم خوش خط و عالی بود غرق در شرم و خجالت گشتم جای آن چوب ستم بر دلم آتش زد سرخی گونه او به کبودی گردید صبح فردا دیدم که حسن با پدرش با یکی مرد دیگر سوی من آیند. خجل و شرم زده، دل نگران . منتظر ماندم من تا که حرفی بزنند، شکوه ای یا گله ای یا که دعوا شاید، سخت در اندیشه آنها بودم. پدرش بعد سلام گفت: این خنگ خدا وقتی از مدرسه برگشت بر زمین افتاده بچه سر به هوا یا که دعوا کرده قضیه ای ساخته است. زیر ابرو کنار چشمش متورم شده است. درد سختی دارد می برمش دکتر با اجازه آقا . چشمم افتاده به چشم کودک غرق اندوه و تاثر گشتم من ،شرمنده ، معلم بودم. لیک این کودک خرد و کوچک این چنین درس بزرگی می داد. بی کتاب و دفتر من چه کوچک بودم او چه اندازه بزرگ . به پدر نیز نگفت آنچه من از سر خشم بر سرش آوردم . عیب کار از خود من بود نمی دانستم . من از آن روز معلم شده ام . بعد از آن هم دگر در کلاس درسم نه کسی بد اخلاق نه یکی تنبل بود. همه ساکت بودند . تا حدود امکان درس هم میخواندند. او به من یاد آورد این کلام از مولا که به هنگام خشم نه بفکرم تصمیم نه به لب دستوری نه کنم تنبیهی یا چرا اصلا من ، عصبانی باشم.

ارسالی از سارا خانم




نوع مطلب : دفتر داستان، دوستان، 
برچسب ها : با خشونت هرگز، دفتر داستان، دوستان،
لینک های مرتبط : تعطیلات آخر هفته، عشق یعنی...،


یکشنبه 28 اسفند 1390 :: نویسنده : داداش محسن
نظرات ()
پنجشنبه 31 فروردین 1396 06:30 ق.ظ
Greetings! Very useful advice in this particular post!
It's the little changes that will make the largest
changes. Thanks a lot for sharing!
جمعه 11 فروردین 1396 11:26 ق.ظ
This is really interesting, You are a very skilled blogger.
I've joined your rss feed and look forward to seeking more of your fantastic post.

Also, I've shared your site in my social networks!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.